چطور مثل مارلون براندو به نظر دیگران اصلا اهمیت ندهیم؟
بیست و هفتم مارسِ سال 1973 بود که برای تقدیر از بهترین فیلمهای سال 1972، چهل و پنجمین دوره جوایز اسکار برگزار شد. یکی از این فیلمها، فیلم پدرخوانده بود که نامزدِ 11 جایزه شده بود از جمله جایزه بهترین بازیگر مرد که مارلون براندو در نقش شخصیت «ویتو کورلئونه» نامزدِ آن بود.
در طول مراسم، مجریان برای اعلام برنده جایزه بهترین بازیگر مرد، روی صحنه رفتند. بعد از اعلام اسامی نامزدها، سالن غرق در سکوت شد و میزبان پاکتی که حاوی اسم برنده بود را باز کرد:
«جایزه تعلق میگیرد به آقای …
…مارلون براندو در فیلم پدرخوانده»
حضار با شدت هرچه تمام شروع به تشویق مارلون براندو کردند. فیلم پدرخوانده و بازی مارلون براندو یکی از بهترین فیلمها و بازیها در تمام طول تاریخ سینما بوده و هست. و حضار که انگار از همان ابتدا این موضوع را میدانستند، با تمام وجود او را تشویق میکردند.
به نظر میرسید که رویای براندو به حقیقت پیوسته بود. او که زمان و انرژی زیادی را صرف هنر بازیگری خودش کرده بود، زحمات، هنر و استعدادش حالا دیده میشد و به چیزی دست یافته بود که عده کمی بدان میرسند.
با این حال براندو خیلی اهمیت نمیداد که دیگران چه فکری درباره او میکنند. او حتی برای گرفتن جایزهاش روی سن نیامد و جهان را در شوک فرو برد.
کمی بعد از اینکه اعلام شد جایزه بهترین بازیگر مرد به مارلون براندو تعلق میگیرد، زنی ریزهاندام که لباس آپاچی پوشیده بود و موهای بلند و مشکی داشت روی صحنه حاضر شد.
یکی از میزبانان تندیس را خیلی دستپاچه به زن داد.
اما زن او را کنار زد و پشت تریبون رفت و شروع به سخنرانی کرد:
سلام. من ساچین لیتل فدر هستم. یک آپاچی.. من امروز به نمایندگی از مارلون براندو در اینجا حاضر شدم.
او از من خواست که به همه شما بگویم … که متاسفانه نمیتواند این جایزه سخاوتمندانه را بپذیرد.
علتش هم رفتاری ست که صنعت فیلم با سرخپوستان آمریکایی دارد.
کمی بعد از این بیانیه صدای نارضایتی و هو کشیدن حضار بلند شد
اما براندو به دنبال این نبود که همکارانش در صنعت فیلم و سینما او را تایید کنند. او این جایزه معتبر و افتخارآمیز را رد کرد و حتی به خودش زحمت نداد که در این مراسم شرکت کند.
براندو ترجیح داد شهرت و حرفهاش را فدا کند اما پای باورها و اعتقاداتش بماند…
اما چه چیزی باعث شد که این مرد برجسته به طرز فکر دیگران اهمیتی ندهد؟ ما چطور میتوانیم از این ماجرا درس بگیریم و پیرو نظرات سایرین نباشیم؟
بیاید باهم ماجرا را بررسی کنیم …
چطور دیگر نگران نباشیم که دیگران چه فکری درباره ما میکنند؟
براندو در در شوی دیککاوت شرکت و مصاحبه کرد و آنجا بود که توضیح داد چرا دنبال این نیست که همکارانش او را تایید کنند:
چندی پیش کتابی خواندم به اسم «سرخپوستان آمریکا» و آنجا بود که متوجه شدم هیچ چیزی درمورد سرخپوستان آمریکایی نمیدانستم و هرچه که تا به حال درباره آنها به ما آموختهاند اشتباه است. این کار، کار غلطی ست.
کتابهای مدرسه کامل نیستند و جنایاتی که ما درحق هندیها مرتکب شدهایم را فاش نمیکنند.
همیشه و همهجا میشنویم که کشور ما مدافع آزادی و عدالت برای همهست.
اما این مسئله فقط برای سفیدپوستان صدق میکند و درمورد رنگین پوستان حقیقت ندارد.
ما درندهترین، متجاوزترین، مخربترین و آزارگرترین هیولاهایی بودیم که از ساحلی به ساحلی دیگر رفتیم
و در این راه سرخپوستان زیادی را به قتل رساندیم.
این چیزی ست که کسی درباره آن صحبت نمیکند. چون دوست نداریم این وجه از خودمان را ببینیم.
ما به طرز غمانگیزی هندیها را در فیلمها و کتابهای درسی و تاریخیمان به اشتباه معرفی کردهایم
و باید همهچیز را از اول یاد بگیریم.
اینجا بود که براندو از موقعیت و شهرتش استفاده کرد که افکار عمومی را به سمت مسائل حقوقِ مدنی و بیعدالتیهایی در سراسر ایالات متحده جریان داشت، هدایت کند.
وضعیت اسفبار و بیعدالتیهایی که علیه سرخپوستان آمریکایی درجریان بود، مسئله دردناکی بود که براندو به شدت تلاش میکرد در فیلمهایش آن را به تصویر بکشد. اما عوض اینکه همکارانش به این مسئله توجه کنند، با او مخالفت میکردند و ایدههایش را بیدلیل رد میکردند.
جایزه اسکار سال 1973 بزرگترین فرصتی بود که براندو داشت که صدایش را به گوش کسانی برساند که تا بهحال صدایش را نشنیده بودند. او به دنبال سکویی بود که پیام دردناک و اندوهناکش را به گوش میلیونها نفر برساند.
از آنجایی که دوستان و همکاران براندو به نظرات و ایدههای او اهمیتی نمیدادند، براندو هم درنهایت از آنها ناامید شد و به خودش یاد داد که او هم نسبت به نظرات آنها بیتفاوت باشد.
اولین چیزی که در طرز فکر براندو تغییر کرد این بود که
هیچکس نیست که واقعا به طرز فکر او اهمیت بدهد.
به چیزی بزرگتر از خودت ایمان داشته باش
اولین قدم برای اینکه به حرف و نظر دیگران توجه نکنیم این است که بدانیم …
به چیزی بزرگتر از خودتان،
ایمان داشته باشید.
وقتی از اهمیت ندادن به حرف و نظر دیگران، صحبت میکنیم اصلیترین دغدغه احساساتیست که شما دارید.
یعنی بقیه چه فکری درمورد من میکنن؟
چطور دیگه نگران حرف مردم نباشم؟!
این خط فکری که روی خودتان متمرکز است، هیچ مشکلی را حل نمیکند.
مشکل اینجاست که آدمیزاد نمیتواند نسبت به نظر دیگران بیتفاوت باشد چراکه انسان موجودی اجتماعی ست.
چه چیزی در زندگی برایتان مهم است؟
برای چه چیزی ارزش قائلید؟
برای چه چیزی حاضرید بجنگید؟
جوابهایی که به این دسته از سوالات میدهید، کمک میکند که بیخیالِ نظر کسانی شوید
که اهمیتی به دغدغههای شما نمیدهند و در عوض به کسانی متمایل شوید که دغدغههای با شما یکسانی دارند.
این مسئله به خوبی نشان میدهد که چرا نباید نگران حرف این و آن باشید و یاد بگیرید که چطور با این دسته از حرفها کنار بیاید.
وقتی به چیزی بزرگتر از خودتان ایمان داشته باشید، (چیزی مثل یک دغدغه، یک ماموریت، یک ایده) دیگر نظرات دیگران زندگی شما را کنترل نمیکند چراکه به اعتقاداتتان بیشتر از تایید دیگران اهمیت میدهید.
اجازه دهید یک سوال بپرسم:
واقعا چه کسی هستید
و از چه چیزی حاضرید دفاع کنید؟
کمی زمان بگذارید و به این موضوع خوب فکر کنید و به یاد داشته باشید که:
کسی که برای چه چیزی به پا نخیزد، هرچیزی باعث سقوطش میشود.
دومین قدم برای اینکه به حرف و نظر دیگران توجه نکنیم این است که بدانیم ..
هیچکس به شما اهمیت نمیدهد
هیچکس به اندازه خود شما، به زندگیتان اهمیت نمیدهد. آدمها به قدری درگیر مشکلات و مسائل زندگی خود هستند که اصلا نمیتوانند نگران شما و زندگیتان باشند.
علاوه بر این؛ بخش زیادی از تعاملات انسانی به ارزشِ متقابل برمیگردد. به عبارت دیگر؛
اکثر کسانی که روزانه با شما در ارتباط هستند،
ارتباطشان فقط به این دلیل است که شما برای آنها ارزشمند هستید.
یک ضرب المثل قدیمی هست که میگوید:
فقرا را حتی همسایگانشان نیز طرد میکنند اما ثروتمندان دوستان زیادی دارند.
بیشتر مردم توانایی لازم برای سخاوتمند بودن را دارند اما باید این حقیقت را هم بپذیریم که انسان ذاتا خودمحور است.
وقتی توانستید این فلسفه را بپذیرید، گام بعدی را با آمادگی بیشتری برمیدارید.
خیلی راحت میشود در دامِ راضی نگه داشتنِ آدمها افتاد. ما گاهی اوقات رفتارها و برنامههایمان را تغییر میدهیم تا باب میل کسی رفتار کنیم که کاملا با ما غریبه است.
ما اجازه میدهیم که نظرات دیگران زندگیِ ما و تفکرات ما را کنترل کنند. و چون نمیخواهیم از ما انتقاد شود، هرگز خود واقعیمان را به کسی نشان نمیدهیم و نمیگذاریم که دیگران ما را کامل بشناسند.



